زلزله
چند روزی هست که حسابی سرمون شلوغ پلوغه منظورم زلزله سنگین اهر- ورزقان هست . اصلا نمی دونم چی بگم ، خدا به داد آسیب دیده ها برسه و به خونواده های قربانیان صبر بده .وضعیت فوق العاده بحرانی هست حتی دیروز عصر باز هم زلزله ای به بزرگی ٣/٥ ریشتر دوباره ورزقان رو لرزند و باز خسارتهای جدید به جا گذاشت .کاش ما هم می تونستیم بریم از نزدیک کمکی بکنیم باری از دوش آسیب دیدگان عزیز برمی داشتیم ولی خوب فکر کنم جز ایجاد مشکل چیزی از دست ما برنمی آید . دلمون رو خوش می کنیم به اندک کمکهای جنس و نقدی که امکان ارسالش رو داریم . باز به تمامی خانواده اهایی که عزیزانشون رو از دست دادن تسلیت می گم
ما که از دور داریم اخبار رو پیگیری می کنیم ولی تا حدودی زندگی ما رو هم تحت الشعاع قرار داده. طوری که خاله لیلا به دلیلی نمی تونست بیاد و ماماما هم به دلیل زلزله مسئولیت خانمی رو نمی تونست متقبل بشه پس به ناچار یک روز خانمی با من به سر کار اومد

صبح چنان با شوق و ذوق آماده شد و کتابش را در دست گرفت و می گفت مدسه (مدرسه){ خاله حسنا جون لباس و گل سر رو داشته باش )

در حال پوشیدن کفشهاش

رو صندلی مامان در حال نوش جان کردن بیسکویت و چوب شور

خانمی داری به چی نگاه می کنی . تا 2 ساعت اول که خیلی آروم نشسته بود و با پازلهاش بازی می کرد ولی کم کم شیطنتش گل کرد و در آخر هم می خواست در رو از جاش بکنه محکم تکون می داد . موقع برگشت هم تا تو صندلیش نشت هنوز راه نیفتاده کتاب به دست لالا کرد. وهمن همونطوری بغلش کردم و توی تختش گذاشتم

اینجا نازدونه همکار مامانی رو مجبور کرد تا پنجره رو باز کنه و به بیرون دید بزنه . ممنون خاله که به من کمک کردین تا محوطه بیرون رو هم نگاه کنم
دالی

چه سرکی داره می کشه



زلزله
